خرید بک لینک
و من مادری هستم که بین بچه هایم فرق می گذارم!!!

انار دان کرده و توت فرنگی سهم "مرگ سکوت "...

نسکافه خالی! برای اینجا..

و حبه قندی که از سر جرعه آخر چای بیشتر بوده را برای کوچه پس کوچه های ممنوع..

می گذارم!

مادر هم مادران قدیم..

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 0:43

پیامکی میفرستم برایش با این مضمون که نگران نباش من حالم خوب است زور زلزله به من نرسید! زنگ میزند پشت بندش که مگر بیخبر رفته بودی مشهد تو؟؟! میخندم با صدای بلند که معمولا جز برای دوستان جان انجام ش نمیدهم.. عصبی است و احتمالا نگران.. تو واقعا مشهدی؟ بیخبر؟! خوبی؟... و..و...و نوچ، تهرانم. _

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 0:43

ناصیـــه ام از صبوری, بری ست ..

هرگز قفس نبوده ام .

پرندگی هم نمیدانم.

چندی پیش یکی بیدارم کرد

از خواب مسموم نشخوارهای

پی در پی ته مانده حسی که

شاید هنوز درمن بیدار بود .

بالا آوردم هرچه را که در من ..

از توهمات وتصوراتم برجای مانده بود ..

خالیم..

از همه چیز و هیچ.....

خالی خالی خالی ..

اگر لهجه حرفهایم ..

گاهی ..

اتفاقی...

اشتباهی...

عاشقانه میشوند..

شوخی ند....

شوخی ای به

زشتی حقیقت ......!

همین..

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 0:43

می پسندم مهربانی ات را.. وقتی جامیگذاری خستگی هایت را جایی دور از دسترس نگاه من ... وقتی مجال لوس شدن های بچه گانه ام را میریزی توی دنیای کوچکم... و بزرگ میشود ...........دنیایم ! وقتی حواست هست زمین نخورم ...خسته نباشم ...بیمارنباشم...غمگین نباشم .... حواست هست که... نه آذری...حواس پرت شد

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 0:43

خوشبخت بودید اگر آنقدر.. که دخترکی به هوای مهر شما.. "حسادت و حساسیت "زده شود...! قدرش را بدانید... قدر مهرش را.. "دوست داشتن هایش "را.. و نگرانی هایش را... که اگر گل علاقه اش بپژمرد!... جملگی خواهید مرد...................! او... عشق ش... دلواپسی هایش... تو... اگر مُرد.. پیشانی ش را.

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 0:43

ناصیـــه ام از صبوری, بری ست ..

هرگز قفس نبوده ام .

پرندگی هم نمیدانم.

چندی پیش یکی بیدارم کرد

از خواب مسموم نشخوارهای

پی در پی ته مانده حسی که

شاید هنوز درمن بیدار بود .

بالا آوردم هرچه را که در من ..

از توهمات وتصوراتم برجای مانده بود ..

خالیم..

از همه چیز و هیچ.....

خالی خالی خالی ..

اگر لهجه حرفهایم ..

گاهی ..

اتفاقی...

اشتباهی...

عاشقانه میشوند..

شوخی ند....

شوخی ای به

زشتی حقیقت ......!

همین..

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 0:43

اگر چیزی، امکانی به اسم "ماشین زمان "وجود داشت...

به گذشته سفر میکردند خیلی ها...

بعضی ها جا می ماندند همان جا تا همیشه..

و بعضی جا می گذاشتند کسی را همان جا تا ابد..

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 0:43

صفحه بندی